زبان و ادبیات عربی... هناک دائماً مَن هُو أتعَسُ مِنک، فأبتسم...
| ||||
|
نظرات شما عزیزان:
سلام.وبلاگ جذابی دارین و مطلب تاثیرگذاری بود.
کاش ما بتونیم یاد بگیریم قبل از محکوم کردن دیگران خودمون رو قضاوت کنیم. ایام به کامتون پاسخ:آفرین..زنده باشید
سلام استاد عزیز
داستانی که شما نوشته اید را من در حدود بیش از 15سال پیش از تلویزیون دیدم برنامه ای در باره ساخت فیلم و سینما و ...بود این فیلم به عنوان فیلم کوتاه نمایش داده شد که اتفاقا مرد سیاه پوست بود. درسته؟! واقعا میشه به جرأت گفت که بیشتر ما در زندگیمان شده که زود قضاوت کرده و بعد متوجه شدیم که در اشتباهیم پس چه خوب است که زود قضاوت نکنیم پاسخ:احمد جان سلام. من داستان را نقل کردم.اصل داستان را پائولو کوئیلو برزیلی در آثارش آورده اما گمان میکنم در اصل یک فیلم کوتاه است.. ف
![]() ساعت18:18---29 اسفند 1390
راستی اینم یه حدیث از نبی اکرم(ص):
دزد زده آنقدر کسانی را که از دزدی بی خبرند تهمت میزند که گناه او از دزد بیشتر می شود ف.قاسمی
![]() ساعت18:16---29 اسفند 1390
«سوء ظن»
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده.شک کرد که همسایه اش آنرا دزدیده باشد.برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد همسایه اش در دزدی مهارت دارد.مثل یک دزد راه میرود، مثل یک دزد که می خواهد چیزی را پنهان کند، پچ پچ می کند.آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد،لباسش را عوض کند نزد قاضی برود و شکایت کند. اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد، زنش آنرا جابجا کرده بود.مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه میرود، حرف می زند و رفتار می کند. پاسخ:این داستان اصلا قشنگ نبود!! f.ghasemi
![]() ساعت22:50---26 اسفند 1390
منم یه داستانک بلدم که به نظرم خیلی زیباتر و تاثیر گذارتر از این دو تاست.میخوام بنویسم (شاید نشنیده باشید )راستی استاد نوروزتون هم مبارک
امیدوارم سال جدید پربرکت تر از سال پیش باشد. زاینده رود همچنان منتظر شماست! پاسخ:بسيار ممنونم..سال جديد انشالله بر شما و دوستان خوبم در اصفهان مبارك باشد.. پگاه
![]() ساعت16:27---20 اسفند 1390
بفرما استاد اینم داستان تقدیم به شما
پگاه توصیفیان
![]() ساعت16:25---20 اسفند 1390
درود بر شما
چشم طبق خواسته شما داستان زود قضاوت کردن رو دوباره براتون مینویسم امیدوارم مورد توجه همه واقع بشه: "روزی زوج جوونی سوار قطار بودن که پیرمردی ب همراه پسر20 سالش هم در کوپه اونا با اونا همسفر بودن. پدر و پسر کنار پنجره بودن ک پسر جوون ب پدرش گفت: بابا ب اونا میگن درخت؟ پدرش گفت آره عزیزم اونا درختن. چند دقیقه بعد دوباره پسر جوان گفت: بابا اونا هم حیونن و اونم آسمونه و پدرش باز تایید کردو گفت آره اون بالا آسمونه و اونا هم حیوونای مختلفی هستن و.... زوج جوان همینطور با تعجب به پسر نگاه میکردن و دلشون برا پیرمرد سوخت ک پسری بیمار داره چند دقیقه بعد باران شروع ب باریدن کرد و اون پسر هم دستشو زیر بارون گرفت و با فریادی از شوق گفت: بابا بابا به این میگن بارون؟ بارون اینجوره؟ پدر باز هم تایید کرد...زن جوون ک دیگه نتونست طاقت بیاره ب پیرمرد گفت: ببخشید آقا چرا پسرتون رو نمیبرید دکتر؟ پیرمرد جواب داد:ما الان از دکتر اومدیم، پسرم بعد از بیست سال امروز برا اولین بار داره می بینه. زوج جوان هم بسیار خجالت زده شده و معذرت خواهی کردن." قصه ما ب سر رسید.... ![]()
درود بر شما...خسته نباشید.
بسیار جالب بود همیشه حرف من به اطرافیانم هم اینه که پاسخ:واقعا قشنگ بود..آفرين بر شما.فقط لطف كن داستان را يكبار ديگه بفرست.. zghasemiasl
![]() ساعت9:04---16 اسفند 1390
تذکر خوبی بود.ممنون
![]() فاطمه
![]() ساعت22:04---14 اسفند 1390
زیبا بود
![]() |
|||
[ طراحی : میهن اسکین ] [ Weblog Themes By : MihanSkin ] |